آموزش آیلتس و زبان عمومی انگلیسی

میرویم چون پاسخی نداریم

در سراسر زندگی‌ام بارها ایستادم تا پاسخی پیدا کنم برای سوال‌های فراوان در ذهنم. به ما گفته‌اند وقتی که دلخوری، ابهام، و ذهن مشغولی داری بایستد اما برای چه باید ایستاد؟ وقتی که پاسخی مشخص نیست.

گاهی اوقات حسرت می‌خورم برای لحظات و روزهایی که نمی‌دانستم و یا فکر می‌کردم که همه چیز را می‌دانم. اگر بخواهم دنیا را تجسم کنم آن را همان گونه که گرد هست می‌بینم، شاید با همین شکلی که دارد، اما پر است از سوال.

حتما شما هم تجربه کرده‌اید که بعد از تشویق به اندیشیدن، فکر می‌‌کنید اما هر چه تفکر بیشتر، کمتر جواب به ذهن می‌رسد. شاید لازم نبود که ما اینقدر در مورد دنیا می‌دانستیم، شاید لازم بود که با تمام دک و پوزمان بر می‌گشتیم به زندگی اجدادامان.

فکر کنم آنها خیلی خوشبخت‌تر و شاد‌تر از ما بودند. دست کم نمی‌دانستند که چه چیزی را می‌دانند یا نمی‌دانند. ولی ما حتی به نادانی و ناآگاهی خودمان هم اشراف داریم و کاری برای دل زخم خورده خود نمی‌توانیم بکنیم.

نوشتن در این باره بسیار دشوار است هم می‌خوای بنویسی و هم باید فکرت از فیلتر ذهنت عبور کند تا مبادا کسی برنجد، ناامید شود، و نوشته‌ات اثری منفی بر آنها گذارد.

ولی باید نوشت چون شاید نوشتن، همین تک ابزار بشر باشد برای ابراز خودش، برای نشان دادن درونی که از خودش هم پوشیده است، برای برملا کردن بخشی که حصار بر آن تنیده شده، و برای نشاندن قسمتی که کتمان شده است.

شما خواننده من که در حال خواندن این نوشته هستید، چه حسی دارید؟ من الان کاملا حسی از کمک کردن دارم. دوست دارم دست یاری در درجه اول به سویی خودم دراز کنم و سپس به طرف بقیه.

اول به خود بگویم: ای خود گرامی، من کنار تو هستم. شاید به حضورم عادت کرده باشی، شاید حضور من دیگر برایت دلگرم کننده نباشد، شاید فکر کنی که از دست من کاری بر نمی‌آید، ول حساب کن روی من. حساب کن روی من در دنیای که کوچکترین نفر هم، همه کس است، در جایی که کمترین جرقه از نور هم شعله می‌سازد.

بعد رو کنم به بقیه. به تک تک کسانی که اطرافم هستند و بگویم که به کمک‌تان نیاز دارم، دست یاری را به سویم دراز کنید، قول می‌دهم که آن را پس نزنم.

در پایان هم خودم رو کنم به روی تمام آدم‌های دلخسته و رنجدیده که تقریبا تمامی بشریت را در بر می‌گیرد، اصلا رو کنم به تمام اهل عالم و بگویم من اینجا هستم، در کنار شما، بدون سرزنش شما، بدون قضاوت کردن شما، بیاید. بیاید که محتاج هم هستیم. بیاید و تاب این دنیا را بیشتر تاب بیاوریم.

وای که نوشتین چقدر شیرین است، چقدر آرامش بخش است، چقدر گرم کننده است. نگران نباشید از زبان شما هم می‌نویسم. فقط برای خودم نیست. دیگر هیچ چیز را برای خودم نمی‌خواهم. همه چیز در کنار شما قشنگ است. در کنار شما که از جنس خود من هستید.

چه شد؟ انگار باز ترس آمد. از کجا آمد نمی‌دانم؟ شاید هم اصلا از جای نیامده باشد. حتما فقط نشسته بود و در کنجی داشت من و شما را نگاه می‌کرد. منتظر فرصت بود و من این فرصت را به او دادم با کشیدم دستانم از روی صفحه کلید.

عیبی ندارد ترس، تو بیا و کنار ما باش. شاید خودت هم ترسیدی بیا و در آغوش من جا شو. خودت از چه ترسیدی؟ از یکی بزرگتر و قوی‌تر از خودت؟ مگر تو هم می‌ترسی؟ پس نباید در برابر تو خجالت بکشم چون تو هم از جنس منی و من هم از جنس تو. ولی آخر من که تو را نمی‌بینم اما حس ات می‌‌کنم. راستی تو هم من  و بقیه را حس می‌کنی در کنار خودت؟

خوب بس است دیگر ترس. حالا تو هم از ما شدی.  وقتی که داشتم می‌نوشتم و از در آمدی، ناگهان قلبم را در دهانم آموردی اما حالا کنار دست من و خسته تر از من نشسته ای ، آرام، بی‌صدا و ساکت.

برگردیم به خودمان. حالتان چطور است دوستان؟ هنوز دارید می‌خوانید یا نه؟ خسته شدیده‌اید؟ شاید نه.  چون قصه زندگی وقتی که بر ملا می‌شود، دیگر ملال ندارد. درد اش آنجاس که در سینه حبس می‌شود. حالا بیرون آمد انرژی شد، نور شد، و تابد بر صورتمان، امید شد و بارید بر قلبمان. حالا حالمان خوش است.

حال من که خیلی دگرگون شده چون با خودم، ترسم، و  شما حرف زدم. با هم بودیم پس دیگر تنها نیستیم. کنار هم، همین جا، روی سفیدی این صفحه، روی همین صفحه کلید زیر دست من که دارد تق و تق می‌کند. خسته نشده و  دارد پا به پای من و شما میاید.

راستی به کجا برویم؟ چه کار کنیم؟ نمی‌دانم باید به کجا رفت. شاید اصلا جایی برای رفتن نداریم. شاید باید همین جا ماند کنار هم. تازه به هم انس گرفته ایم. چرا نمانیم؟ اگر برویم، دوباره تنها می‌شویم. من، ترس، و شما. پس بهتر راست همین جا، جایی دنج و روشن بیافرینیم و بمانیم دوش به دوش هم.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط