قدری به کودکی خودم برمیگردم. زمانی که لباسام پاره میشد و غمگین میشدم از اینکه یکی از وسایلام را از دست دادهام. به مدرسه که رفتم، دفترم گم میشدو من غصهدار میشدم، با گم شدن پاککنم حس میکردم چیزی گرانبها را از درست دادهام.
در نوجوانی، در کنار همان دغدغههای که از قبل داشتم، دلشوره روابط هم به آن افزوده شد. دوست داشتم که همکلاسیهایم را نگه دارم، معلمان را برای همیشه داشته باشم و در پایان سال تحصیلی دلتنگشان میشدم. گاهی اوقات از آنها یادگاری می گرفتم که میتوانست یک دستخط کوچک و یا دکمهای از لباسی باشد.
دبیرستان بودم که شیفته معلم فیزیکام شدم. به قدری که در پایان سال برای پیدا کردنش طبقات مدرسه را بالا و پایین میرفتم. پیدایش کردم و توی آزمایشگاه از او خواستم تا در انتهای دفترم چیزی بنویسد. یک بیت شعر نوشت. دیوانهوار عاشق دستخط او شدم و هر روز نگاهش میکردم.
یکی از دلخوشیهایم سر زدن به مدارسی است که در آنها درس میخوانم اما به دلیل اینکه در تهران زندگی میکنم و محل تحصیلم کرمانشاه بود، به ندرت فرصت این کار خاطره انگیز را دارم چون هنگام مسافرت به کرمانشاه آنقدر سرگرم دیدن اقوام میشوم که فکر دیدن مدرسه کامل از ذهنم پر میکشد.
در تمام روزهای مدرسه، عاشق درس خواندن، نوشتن و یادگرفتن بودم. علت این همه ذوق شاید به خاطر رها بودن من در درس خواندن و حق انتخاب داشتن بود. هیچگاه نه از سمت پدر و نه مادر سختگیری برای درس خواندن نداشتم. اما نگرانی از دست دادن مدرسه و فضای آن همواره در ذهنم میچرخید.
حالا که رویم را به گذشته برمیگردانم، همیشه ترس از دست دادن همراه من بوده است. اکنون دنیایم تغییر کردهاست. دیگر از دست دادن برایم عادی شده و هراسی ندارد. اصلا چرا باید ترسید؟ از چه باید ترسید؟ از هدر رفتن؟ بر باد فنا رفتن؟
هیچکدام ترسی ندارد چونکه از روزی که پا در این عالم گذاشتهایم تا این لحظه که داریم نفس میکشیم، مکرر در حال از دست دادن هستیم. فقط در کودکی فکر میکردم که چیزی که مال من است یعنی تا ابد مال من است. حالا میفهمم که هرگز چیزی به طور کامل ما من نبوده است حتی خودم. حتی خودم هم نمیتوانم حضورم را در کنار خودم برای همیشه داشته باشم. پس به امروز آمدن و فردا رفتن در این جهان، خو کردهام.



آخرین نظرات: