روی مبل نشستهام. بر میخیزم. انگار فریادی مرا از جا میکند. نمیدانم چیست و از کجا میآید؟ فقط صدای نهیباش را بیصدا میشنوم. قدم میزنم. از این سویی خانه به آن سو میروم تا یادم بیاید چرا راه میروم؟ به یاد میآورم. باید بنویسم. از چه نمیدانم؟ چرا؟ نمیدانم. کامپیوتر را روشن میکنم. به صفحه وبسایتام میروم و مینویسم. یادم آمد از چه باید بگویم. از گذر ثانیهها.
زمان چیز عجیبی است. نه دیدنی و نه شنیدنی. با این حال رنگاش و صدایش، پررنگتر و رساتر از هر چیزیست. صدای گذشتن زمان هولناک است و همیشه از آن میترسم. شاید خودش فکر کند که موجودی آرام است و دوست داشتنی چون صدایی گوشخراش ندارد و با هیکلی زمخت روی سر ما چمپاتمه نمیزند. شاید خودش عاشق خودش باشد ولی من از او میترسم. فکر کنم برای شما هم هراسآور باشد. شاید همه از او میترسیم.
چطوری با زمان گلاویز میشوید؟چگونه راماش میکنید؟ حالتان با این دوست خوب است یا خیر؟ من و او همیشه در چالش هستیم. اعتراف میکنم که بیشتر او برنده است و من بازنده. شاید خودش هم نداند ول من خوب میدانم.
میدانید کجا و چگونه؟ لحظاتی است که دوست دارم برخیزم، کاری کنم، از غلافی که دور خود پیچیدهام بیرون بپرم، اما چیزی مانع میشود. در جایم میخکوب میشوم و با حسرت گذر ثانیهها را که مانند قطاری تندرو است در برابر چشمان میبینم. گاهی آنقدر دقایق با عجله میدوند که فرصت نمیکنم خوب نگاهشان کنم. سیاه و تار از مقابل دیدهگانم رد میشوند و قتی میفهمم که رفتهاند که دیگر سیاهی سایهشان در هوا محو شده است.
اما همیشه مغلوب نیستم و بارها شده که پیروز شدهام. برای پیروزی جشن نمیگیرم و یا به خود هدیه نمیدهم، فقط میدانم که حالم خوش است و خود این یعنی هدیه. چگونه و چرا پیروز میشوم؟
مثلا دل و دماغ کاری را ندارم، دوست دارم یکجا بنشینم و بیهدف بچرخم و هنگامی که میخواهم اقدامی کنم، انرژی ندارم. گویی تمام اشتیاق از ریشه جانم کشیده شده است و وجودم مانند ساقهای شکننده بر ریشه که نیست ایستاده است. به قدری شکننده که نفس باد، با نیم تلنگری بنیانام را فرو میریزد.
اینجا شروع پیکار من با زمان است. با ثانیهها و دقایق. برمیخیزم با دلی که اصلا توان ایستادن ندارد، با پای که خودش را برای راه نرفتن روی زمین میکشد، با دستی که خودش را پنهان میکند تا دست به کار نشود، با جسمی که سنگینتر از من، خودش را روی من میکشد.
با همه وجودم میایستم و گوشهایم را میبندم تا صدای آه و و بیصبری اندامام، مرا از راه باز ندارد. همه چیز سنگین و سفت میشود. دستها، پاها، سر، و وجودم. ولی همه را میکشم حتی شده به زور.
جایی دیگر آرام مینشینم تا ثانیهها را به بند گیرم. تلاش میکنم و از حرکت نمیمانم حتی اگر رنجور و بیمیل هستم. قدری زمان میگذرد اما هنوز حس کرختی دارم ولی ادامه میدهم به کاری که باید ادامه دهم. سپس برگههای بازی یکی پس از دیگری به نفع من میچرخد. من بازی را بردم. دوست دارم که همیشه برنده باشم ولی باید زیاد کوشید چون زور ثانیهها در برابر من قویتر از هر چه دارم است.




آخرین نظرات: