بارها حس کردهایم که ملال دنیا ما را از تجربه واقعی دنیایی شگفتانگیز باز میدارد. مکرر به این فکر کردهام که با باقی عمرم چه میخواهم بکنم؟ انگار که در سفری بلند گیر افتاده باشم که هر ثانیهاش، تکرار مکررات است.
ولی من فهمیدم که عمر من آنقدرها هم طولانی نیست. اگرچه چندین دهه از آن سپری شده است، ولی این عدد که چیزی نیست در برابر روزگاری که زمینام دیدهاست. یا در برابر عمر دسته جمعی که تمام انسانها تا به اکنون داشتهاند.
پس کاملا این دیدگاه را در درونم تغییر دادم که زمانی طولانی است که زیستهام و بنا است سالیان درازی را باز زندگی کنم. برگردم به رکود و کسل کنندهگی زیستن. قبلا این طور میاندیشیدم اما حالا همه چیز تغییر کردهاست.
هر روز زندگی یک آغاز دوباره است. نمیخواهم شعارگونه و کلیشهای سخن بگویم ولی اگر در گذشته فقط دانش به این حقیقت را داشتم هم اکنون دارم آن را لمس میکنم.
روزهایی را در زندگیام میبینم که به خاطر اتفاقات تمام وجودم از شادی بیحد و حصر پر میشود و گویی که تمام انرژی هسته زمین را در وجودم میابم که مرا در راه رسیدن به غیرممکنها یاری میرساند. انگار موجی از زیبایی در نگاهم حرکت میکند که تمام شعاع دنیا را میگیرد. در آن حال همه کس را حامی و خوشقلب میبینم، گوشه گوشه هستی برایم مامنی آرامشآفرین میشود، تمام خاک جهان در هر نقطه آن یکپارچه طلای ناب میشود، انگار پلیدی دست پلید خودش را از چهره دنیا برمیدارد و میگذارد که دنیای من بدرخشد تا نور پاکی و روشنی سراسر کاینات را سیر کند.
در این حال خماری و سرخوشی، فکر میکنم که حالم تا ابد اینگونه خواهد ماند، تصور میکنم که تمام موجودات پیدا و پنهان این عالم، یک صدا و یکپارچه با من در حال چشیدن این طعم رویایی هستند. دوست ندرام پایان پذیرد و از خواب شیرینم و حس شعفآورم بیرون بیایم. آیا از این حس خسته میشوم؟ آیا دوست دارم تغییرش دهم؟ بدون شک ملالی نیست در این حس اما تجربه زیستن با دستی آهنی بر دیوار تجربههایم پی در پی میکوبد و مرا به آماده باش برای رفتن به بخشی دیگر از زندگی فرا میخواند.
درست است. صدای میگویید تمام شد. پردهای دیگر که از نمایش زندگی میافتد، فریاد میزند: آماده باش به هوش باش.
دستپاچه و بیهیچ توشهای پرت میشوم در دنیای دیگر. رنگش را خوش ندارم و از آن بیزارم. سیاه، دلگیر و تهی از هر نور امیدوار کنندهای است. این دنیا با دنیای قبلی که داشتم و در آن بودم، از زمین تا آسمان فرق میکند. انسانهایش با لباسی از جنس آدمیزاد ولی درونی گرگصفت و حتی بدتر بر هم میتازند. اینجا هیچ کور سویی امیدی نیست و انگار امید هیچگاه رد پایش را روی زمین این سرزمین نکشیده است و نمیخواهد هم بکشد. بوی تعفن این دنیای پست، تا شعاعهای طولانی میخزد، پرواز میکند و هر جا که پا مینهد، نور را در کامش میبلعد. اینجا که هستم گویی تمام دنیا همیشه اینگونه بودهاست. انگار که هیچ تمدن بشری راه به اینجا نیافته اما میگذرد. روزها، ماهها و سالهایم در این سرزمین هم به پایان میرسد. و سپس وارد چرخهای از اشتیاق و انگیزه میشوم.
پس زندگی ملالآور نیست چونکه طعمش، بویش، رخسارش، و ضرباآهنگش مدام در حال دگرگونی است. ما در این حلقه گاهی آشفته و گاه دلآرام میچرخیم و از هر منزل توشهای برمیچینیم برای ساختن و بازساختن خودمان.



آخرین نظرات: