آموزش آیلتس و زبان عمومی انگلیسی

فراتر از حقیقت

ما انسان ها ممکن است فقط لحظه حاضر خود را ببینیم و دنیا را با حقیقت اکنون قضاوت کنیم. شاید حتی دوران کودکی خود را هم انکار کنیم و وقتی به آن می‌اندیشیم، آن را کامل جدا از خودمان بنگریم، باور نداریم که زمانی کودک و نوجوان بوده‌ایم زمانی که به گذشته فکر می کنیم.

اگر به ما بگویند که از نسل ما گونه‌های فراوانی بوده است که هر کدام پس از طی میلیون‌ها سال منقرض شده اند ممکن است باور نکنیم و شاید با خواندن کتاب و اسناد متفاوت هم، فکر کنیم که همه چیز رویا بوده‌است.

آری از همین نسل ما، اجدادمان روزگاری پا روی زمین می‌نهادند، شکار می کردند، تولید مثل داشتند، و راه تکاملی خود را می‌پیمودند.

اکنون نوبت به ما رسیده که باید چند صباحی کوتاه در این عالم بمانیم و سپس برویم. به کجا؟ نمی‌دانم. شاید جایی دیگر برای رفتن نباشد و یا شاید هم باشد، شاید حضور ما بر اثر تصادفی بدون تعریف در این جهان رقم خورده است و یا شاید بر اساس اصلی برنامه ریزی شده باشد.

رنج می‌برم هرگاه که به آغاز و پایان این هستی فکر می‌کنم و دشوار‌تر زمانیست که پاسخی برای آن نیست و باید پذیرفت و با آرامش ادامه داد در حالی که سوال بیشمار است.

سعی می‌کنم خودم را با این باور آرام کنم که هنوز کشف نشده‌های دنیا بیشمار است و هنوز باید منتظر رمز گشایی بود. هر جور که شده خودم را سرگرم می‌کنم. با خواندن، نوشتن، اندیشیدن، و خوابیدن.

آیا ما در جایی هستیم که باید باشیم؟ آیا در خلقت ما اشتباهی رخ نداده است؟ آیا در پایان هستی به نفع ما تمام می‌شود یا به ضرر ما؟ نفع و ضرر. اینها کلمات ساختگی برای بیان احساس ما هست و هیچ لزومی ندارد که معنای پشت آنها شباهتی به ظاهر آن داشته باشد.

تلاش می‌کنم که غصه نخورم و آرام باشم اما چطور می‌توان آرام بود در حالی که اگر آرامش قرار بود جزیی از هستی ما باشد یا باید در ابتدا به ما داده می‌شد یا دست‌کم در وجودمان ساخته میشد.

در جستجوی راهی برای معنا دار کردن زیست خود هستیم مانند دستی که خشک شده و می‌خواهیم آن را با مواد کرمی نرم کنیم جون چیزی را که باید از درون می‌داشت نداریم. به نظر می‌رسد که کارساز باشد اگرچه تنها‌ترین راه نیست ولی باید به آن دلخوش کرد و با آن امید داشت.

حتی نوشتن در مورد آن نیز برایم سخت است. طبیعی است که امری گنگ مانند جهان هستی را نتوان در غالب کلمات و بیان شیوا انتقال داد. چگونه می‌توان پیچیدگی را به قدری ساده و سلیس کرد که بشود آن را کاملا فهمید؟ اصلا کجای این جهان را می‌توان کامل درک کرد حتی اگر آن خرد قطعه‌ای از بزرگ پازل عالم باشد.

چاره‌ای نیست جز طی کردن و نپرسیدن چون اگر بپرسیم بی شک به پاسخی واضح هم نمی‌رسیم و فقط باید با سرگرم نگه داشتن خودمان از فکر بزرگی که در ذهن خطور می‌کند رهایی یافت.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط