آموزش آیلتس و زبان عمومی انگلیسی

آهسته و پیوسته

میان جمعی نسشته‌ایم و نکته‌ای تازه می‌شنویم. کسی کاری را شروع کرده‌است مانند: مهارت‌آموزی، رانندگی، خطاطی و یا زبان. اگر زبان به تحسین آن شخص باز نکنیم، حتما از درون او را می‌ستایم و یا شاید به او حسادت کنیم. البته که حسادت حسی طبیعی است که درک‌اش کرده‌ایم.

 

از آن شخص در مورد حرفه و سرگرمی جدید‌اش می‌پرسیم. شاید فکر کنیم که او آدم باهوشی است و یا اراده‌ای دارد که به منبع لایتناهی وصل است. فکر می‌کنیم که نمی‌توانیم مانند او باشیم. او باهوش‌تر، با پشتکار‌تر، و با ذوق‌تر  است.

 

خود را با این خیال ناامید می‌کنیم. شاید هم خیال خود را راحت می‌کنیم. چون دیگر لازم نیست تلاش کنیم، وقت بگذاریم، و یا تکانی به خودمان بدهیم  تصمیم را از قبل گرفته‌ایم. ما مانند او نیستیم و توان او را نداریم.

 

در این میان، کسانی هستند که شروع می‌کنند، فریب وسوسه‌های خود را نمی‌خوردند و قدم به قدم گام بر می‌دارند. البته باید به خود‌شناسی رسید تا بعد از آن به این مرحله رسید.

 

مسیر شناخت دشوار است. باید با درون خودت رو به رو شوی و تظاهر کنی که چیزی ندیده‌ای، باید از کنار درون خودت آرام رد شوی، به او صدمه نزنی، حرفش‌اش را هم البته جدی نگیری.

 

در مسیر زندگی‌ام، بارها و بارها، موج ناامیدی در من جریان گرفته است. تا چند سال پیش، زود خودم را به این موج می‌باختم، از حرکت می‌ایستادم، و خودم را بی‌توان برای ادامه راه میافتم.

 

نمی‌گویم که کامل دگرگون شده‌ام. اما آنقدر تغییر کرده‌ام که دیگر حال خودم را بشناسم. بدانم کجا باید به حرف درونم گوش کنم و کجا باید دست بر گوش از کنارش رد شود. کار راحتی نبوده‌است و نیست اما به یک معنا رسیده‌ام.

 

زندگی یعنی تسلیم نشدن و دست از تلاش نکشیدن. نه اینکه تلاش ما حتما باید  نتیجه‌ای داشته باشد. تلاش یعنی بخش جدا نشدنی از ذات ما و خودش نتیجه است. یعنی بدون او وجود نداشتن و نبودن.

 

پس تلاش می‌کنم و خودم تکیه‌گاه خود می‌شوم. نه این‌که دوست ندارم از بقیه کمک بگیرم که بی شک کمک خواستن نشانه بلوغ است. اما بیشتر امید بر خودم دارم و تا جایی که جان در بدن دارم از حرکت نمی‌ایستم.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط