آموزش آیلتس و زبان عمومی انگلیسی

ناامنی

دو شب پیش بود که اسراییل حمله کرد. البته هنوز یک حمله واقعی نشده و امیدورام که هیچ‌گاه اوضاع از این بدتر نشود. همه بیقرار هستیم. هر کسی به خاطر گوشه‌ای از زندگیش و یا تمام آن دلهره دارد.

 

قبل از نوشتن این دل‌نوشته، مشغول وصل شدن به تلگرام بودم اما نشد. فیلتر‌شکن قبلی که کامل از کار افتاده بود. چند تای دیگر را دانلود کردم اما هیچ‌کدام اثری نداشت. سعی کردم از پروکسی استفاده کنم که آن هم بیفایده بود.

 

دست آخر عاجز و درمانده، تصمیم گرفتم کاری را که می‌توانم انجام دهم. اینترنت را روشن کردم و کند به وب‌سایتم وصل شدم و شروع کردن به نوشتن. بیکاری برای من هراس‌آور است مخصوصا وقتی که به جنگ و عواقب منفی‌اش فکر می‌کنم.

 

جدا از اینکه آینده چه می‌شود؟ و قرار است به کدام طرف برویم؟ این موقعیت درسی بزرگ برایم داشت. دوست داشتم روی  مبل دراز بکشم و شروع کنم به خیالبافی و تصور کردن اوضاع خودم و جامعه در حالت جنگ اما ناگهان موبایلم را زمین گذاشتم و به نوشتن فکر کردم.

 

به این فکر کردم که چطور توانستم از شرایط روحی نامناسبی که داشتم جدا شوم، دست از تقلا برای وصل شدن به اینترنت بردارم و بنشینم پشت میزم و با درونی ملتهب بنویسم.

 

می‌دانم که اوضاع برای همیشه اینگونه نمی‌ماند و حتی روزی که به نوشته خودم دوباره نگاه کنم، بی‌شک خودم خودش را درک نخواهد کرد که چرا اینقدر نگران شرایط پیش آمده بودم.

 

اما چه می‌شود کرد. ما انسانیم و هیجان داریم و هیجان مانند آبی داغ می‌سوزاند و یا مثل سنگی سنگین بر روح و جان فشار میاورد و نمی‌توان گفت که بی‌خیال شو.

 

تا به این سن که رسیده‌ام، پخته‌تر شده‌ام. یاد گرفته‌ام که چطوری عواطف منفی  را در مسیری ببرم که با کور‌سو آرامشی که دارم، عاقلانه‌تر تصمیم بگیرم.

 

آموخته‌ام که حتی در شرایط دشوار هم کاری را که باید انجام می‌دادم را انجام بدهم مانند همین نوشتن. قبل از روشن کردن کامپیوتر به خودم گفتم: عجب حوصله‌ای داری؟ مردم در نگرانی و به فکر پیدا کردن پناهگاه هستند، آن وقت تو با آرامش افکارت را تایپ می‌کنی و در معرض دید می‌گذاری؟

 

البته خیلی هم آرام و بی‌خیال نمی‌نویسم چون فشار را در درونم حس می‌کنم. اینجوری حداقل انرژی منفی انباشته شده، در مسیری سازنده‌تر هدر می‌رود.

 

به جنگ اندیشیدم و به معنای آن. چرا اصلا درست شد؟ شاید نیازی نبود که به وجود آید ولی بعد‌ها انسان‌ها فهمیدن که برای ترساندن یکدیگر می‌توانند از آن استفاده کنند. چرا باید همدیگر را تهدید کنند؟ چرا باید با هم گلاویز شوند که بعد ناچار به استفاده از سلاح باشند؟ نمی‌دانم. شاید ذات بشر یعنی همین. شاید انتظاری که ما برای تک و برتر بودن بشریت داریم بیهوده است. شاید بشریت یعنی همین.

 

پس چه می‌شود که عده‌ای متفکرانه می‌اندیشند؟ سالم تصمیم می‌گیرند؟ راه‌حل‌های انسان‌دوستانه می‌دهند؟ نمی‌دانم شاید همه ما قابلیت متفکر بودن را داریم ول در عمل جور دیگری برخورد می‌کنیم. مثلا همه می‌گوییم که می‌توانیم یک وزنه سنگین را بلند کنیم اما در عمل وا می‌دهیم. زمانی که دست‌هایمان از شدت درد سوزن سوزن می‌شوند، زمانی که قلبمان با تمام توانش کار می‌کند و انگار دیگر نفسی برای کشیدن ندارد، زمانی که پاهایمان از سنگینی همان وزنه به ظاهر ساده به رعشه می‌افتد.

 

نمی‌دانم شاید یک همدلی مسوم و ناجوانمردانه به نظر بیاید ولی گاهی لازم است درک کنیم کسانی را که جنگ‌ها را شروع و گسترش می‌دهند.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط